خدایا!
نثار دل من، امید دیدار توست.
بهار جان من، در مرغزار وصال توست.
نمی دانستم مادر شادمانی رنج است
و زیر یک ناکامی، هزار گنج!
نمی دانستم که عزل و وصال تو، در ذل
حیرت است.
نشان این حوادث، در ازلیت گم است.
ظاهر شدی:
سخن شد،
سخن نماند!
پیدا شدی:
دیده شد،
دیده نماند!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 19:35  توسط م.خ
|